حرفهای مادوتا
سعی ام این است بنویسم تا خالی شوم از غصه و گاهی تقسیم کنم شادی را
صفحات وبلاگ
نویسنده: رایحه - پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱٤٠٠

              

این وبلاگ پسرم  و این وبلاگ دخترم  سر بزنید خوشحال میشم

                         ***جهت اطلاع تشریف ببرید ادامه مطلب ***

* خواهش میکنم حتما حتما توی نظرات ادرس

وبلاگتون و بذارید رمز دارم وبلاگ ندارم  چطور سر بزنم؟؟

 **لینکدونی محفوظه کسی حذف نشده


ادامه مطلب ...
نویسنده: رایحه - یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥

اربعین داره میاد و بازهم ما جامونده های اربعین هستیم..

سلام  دوستان گلم

این مدت خیلی تو کار همسر جان سختی و مشکل وگره بوده و همسر جان خیلی اذیت 

شدن...

با اومدن این شهر و دورتر شدنمون از خانواده بیشتر دلگیرم اما همه سعی ام و میکنم

به همسر جان غر نزنم خدا کمکم کنه....

بعد از تولد محدثه حال روحیم خوبه خدا رو شکر و مثل بعد از تولد محمد هادی وضعم 

خراب نیست خدا رو شکر...شاید برای اینه ک با سه تا بچه وقت چندانی ندارم..

گاهی دوروز میگذره و من متوجه میشم ک خودم رو تو اینه ندیدم...

اره دچار خود فراموشی میشم گاهی اوقات....البته بیشتر مامانا اینطورن...

خدایا کمکم کن...

نویسنده: رایحه - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥

امروز سالروز تخریب گنبد مطهر حرمیین عسکریین سامرا هست

انقدر دلم برای بوسیدن و بوییدن پارچه سبز دور ضریح تنگ شد ک اشکهام سرازیرشد

من دلم سامرا میخواد

من عاشق سامرا هستم

اول کربلا و بعد سامرا

ارامشی ک من در سامرا داشتم وصف ناپذیر بود...

من سامرا میخوام

خدایا دست حرامی ها رو از حرمین شریف کوتاه کن.ریشه همه اونها رو خشک کن

مارو به حرم برسون

الهی امین

نویسنده: رایحه - یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥

دوست نداشتم هیچ وقت بیام اینجا و اینجا از روزهای سخت  خواهرم بنویسم 

اما مینویسم ک یادم بمونه یه روزی به دخترکش ب همه زندگیش بگم 

و براش بخونم تا بفهمه مامانش چقدر سختی کشید

خواهر جونم ک قبلا ها اینجا از عروسیش نوشته بودم 

یک ماهه طلاق گرفته .....

با وجود یک  دختر خوشگل و ناناز دو سال و نیمه

امسال دخترک ما تولدش رو تو دی ماه تنها میگیره ...

مامانش یه طرف و بابای نامردش یه طرف

خواهرم با وجود تمام نخواستن هاش (از اول راضی ب ازدواج با این اقا نبود)

سعی خودش رو کرد تا این اقا درست بشه و بتونه زندگی خوبی داشته باشه کنارش

اما این اقا خودش نخواست و خانواده اش هم کمک نکردند و تازه مقصر همه کارهای 

کثیف و پلید اون خواهر مظلوم و اروم من رو میدونستند....

فقط بگم ک خیلی برای روزهایی ک از خواهرم رفت ناراحتم

خیلی برای روزهایی ک داره براش میاد نگرانم

خیلی برای دخترکش دلواپسم

خدایا هوای دخترک خواهرم و داشته باش. دلش و محکم کن.مراقبش باش

مراقب خواهرم زندگیش دلش و خوبیاش باش...

نویسنده: رایحه - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٥

اینقدر برام عجیب و غیر قابل باور بود ک مثل یک رویا بهش نگاه میکردم

وقتی رسیدم اونجا تازه باورم شد اومدم نجف

و بعدم راهی کربلام

من همسرم دختر نه ساله ام پسر چهارساله ام و نی نی چهل و سه روزه ام

باور کردنی نبود ما ایران نبودیم

ازاد رفتیم خودمون با ماشین رفتیم لب مرز و از اونجا از مرز با ون رفتیم نجف چهار الی پنج ساعت توی راه بودیم

با خانواده ای بسیار محترم اشنا شدیم ک اونها هتل طفلان مسلم میخواستند برن ک اونجا تو شارع الرسول بود

خیلی عالی بود هرچند خیلی سختی بود اما من تمام اون سختی ها رو با تمام وجود

به جون میخریدم و برام از عسل شیرین تر بود

خداممنونتم ک ما رو ب کربلا رسوندی....

مطالب قدیمی تر »
رایحه
از ادمهایی که وبلاگ رو نخونده نظر میدن بدم میاد به همین خاطر نظرات این گونه حذف میشوند *************************** سعیم بر این است بنویسم تا خالی شوم چه از شادی چه غم
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


Online User