روزمره*

یکشنبه:

 

عصر رفتیم براخونه خریدکردیم اتکا مزخرف بود هیچی نداشت 

اما خب تا حدی چیزایی که میخواستم خریدم.. بعدشم رفتیم 

واسه دخملک یه ساق شلواری و یه جوراب خریدم شب میخواستیم بریم

مهمونی خونه دوست همسر که از کربلا اومده بود...

توی مغازه نمیدونم چی شد همسری لباس نوزادی دیدو گفت بخریم؟؟؟

گفتم:نیکی و پرسش..

برگشتنا بعد از گاز وبنزین گفت حاضری از یه جا بریم دست انداز داره اما

باصفاست...گفتم اره  رفتیم خیلی قشنگ بود توی راه نگه داشت دختر رفت

گل بکنه عاشق گل لاله است... همسری هم یه سنبل برا من کند و 

به قول دخملی تبدیل(تقدیم) کرد به من..ما رو گذاشت رفت مدرسه و 

منم رفتم دوش گرفتم و بعدش اماده شدیم دوست همسر اومدو رفتیم خونه دوستش

دو شنبه: 

بهش اس زدم ناهار درست میکنم ظهر میای خونه؟؟(از صبح میره تا شب)

زنگ زد اره میام اماده باش بریم بیرون ناهار وبخوریم... ناهار مرغ سرخ کردم و 

بهش گفتم نون باکت بخره باخیار شور و اومد و رفتیم بیرون کنار جوی اب زیر درختا

نشستیم و کلی عکس گرفتیم و دخمل هم فقط داشت اب بازی میکرد و گل میکند...

همسر مثلا با خرید هندونه مورد علاقه من اونم تو این برهوت من و سورپرایز کرد 

اما وقتی شکست و دید سفیده حالش گرفته شد...شب هم مهمون داشتیم

یه ساعت نشستیم و اومدیم خونه ... همسر رفت مدرسه ...مهمون اومد و 

شام ماکارونی پختم 

سه شنبه:

روز معلم بود که برا همسری شب قرمه سبزی پختم و کیک و ژله چند رنگ

دخمل چونه اش محکم خورد به اپن اما خدا رو شکر چیزی نشد...اخلاقم افتضاح

بود خیلییییییییییی ... خـــــــــواب زیــــــــــــــاد بـــــــــد است.. شب همسر اومد روی کیک

با گردو با دختر نوشته بودیم مبارک...تا از در اومد دخمل گفتم روزت مبارک... همسر ذوق 

دوست داشتم حداقل یه شاخه گل واسش میخریدم اما نشد...

چهارشنبه:

یه روز معمولی معمولی...

یه وبلاگ واسه نی نی توراهی ساختم

/ 0 نظر / 11 بازدید