خاطره نوشت4*

گفت: خواهری یه موضوعی هست که یه مدته میخوام برات بگم...

 

من که اصلا هیچ تصوری از حرفش نمیتونستم بکنم 

اصلا نمیتونستم فکر کنم چه چیزی میخواد بگه 

گفتم خب بگو : یه اهی کشید و همین طور که من داشتم وضو میگرفتم خیلی اروم گفت:

چند تا از دوستان هستن پسرهای خوبی هستن

البته تو دو تاییشون و دیدی ... گفتم خب: اسمشون چیه کدوماشون؟چیکار شدن؟

گفت: م.م . م .ب گفتم اره اره میشناسمشون توی فیلمهای مدرسه ات دیدمشون

گفت: اره به نظرم از نظر اخلاقی و رفتاری بهت میخورن

تا این و گفت تازه دوزاری کجم جا افتادکههههه وای این داره مساله ازدواج و برام بیان میکنه

کلی خجالت کشیدم نمیدونم چرا اما یه لبخند مزخرفی روی لبم نشست

گفتم:خب حالا که چی؟ خندید و گفت:هیچی به نظر من م.ب خیلی بهتره و از جهات 

اخلاقی و رفتاری من هم قبولش دارم هم واقعا به تو میخوره تازه مامان خانم هم چند روزیه

مدام میگه از م.ب چه خبر داماد نشده؟ عصبانی شدم گفتم به به پس همه کارها رو کردید؟؟

گفت :نه چه کاری؟ گفتم اصلا کی گفته من میخوام ازدواج کنم؟

/ 0 نظر / 11 بازدید