تولدنی نی *اخرین خاطره

رفتیم خونه مامانم و رفتم دکتر.. خانم دکتر گفت چون کار سنگین انجام دادی به این روز افتادی

 

دو هفته استراحت مطلق چندتا امپول... فقط واسه wcمیتونی بری بیرون گفتم من نماز میخونم خانم

گفت:خب واسه وضو نماز هم میتونی اما اگر یه دونه ظرف جابه جا کنی و دست به کاری بزنی و قدم

بزنی وچیزی بلند کنی بعدش که بچه ات سقط شد نیای بگی چرا؟ گفتم :چشم...

همسری میرفت کلاس و شبها میومد خونه مامان دو سه هفته ای بودم حتی برای امپول زدن

باید سوار ماشین اقای پدر میشدیم و من عقب دراز میکشیدم و ایشون با سرعت بیست تا میرفت  درمانگاه

و امپول میزدیم و برمیگشتیم...خدا خیلی دوستمون داشت به دو هفته نرسید حال من خوب خوب شد

توی این دو هفته سه بار رفتم دکتر و دوبار سونو گرافی که اخرین بار گفتن مشکلی نیست و همه چی

نرماله فقط من باید خیلی توی این دوران مراعات کنم ... از اون به بعد حالت تهوع ها شروع شد و دمار از

روزگارم دراورد... شب و روز نداشتم دیگه ابروم جلو بابام رفته بود.. میرفتم خونه خودمون اینقدر از خونه 

بدم میومد که دوباره برمیگشتیم خونه مامانم و باز مهمون اونا میشدیم...یادم نمیره یه د فعه رفتیم خونه

گفتم من د یگه خوب شدم خودم از الاخون و الاخون بودنمون رنج میکشیدم اما چاره ای نبود وقتی خونه 

بودیم دل و روده ام چندین برابر توی حلقم بود...خلاصه این دفعه اخری که خونمون رفتیم گفتم خوبم

دوروز هیچی نخوردم روز سوم همسری گفت چرا هیچی نمیخوری چیکار کنیم بریم خونه مامانت؟ گفتم 

نه خوبم بذار هوای خونه برام طبیعی بشه.. دیگه چیزی برا بالا اوردن نداشتم جز دل و روده...

یهویی گفتم وای چقدر دلم گوجه سبز و گیلاس و البالو و خلاصه همسری گفت :جدی؟ بریم بخریم

شال و کلاه کردیم و رفتیم خرید از هر کدوم نیم کیلو خریدیم واومدیم خونه 6 الی 7 مدل میوه بود

همسری رفت و از تو خونه یه سبد کوچیک اوردو میوه ها رو شست و گفت توخونه نرو حالت بد 

میشه همین جا بشین.. دونه دونه داددستم از میوه های شیرین مثل توت فرنگی شروع کرد..

تا سومین دونه میوه رو گذاشتم د هنم و تموم شد دوان دوان سر د ست شوری که توی حیات بودو

گلاب به روتون همه اش .... همسری گفت بلند شو پاشو چندتا لباس براخودت بردار بریم خونه مامانت

این که نشد کار تو باید تقویت بشی... بازم رفتیم خونه مامان دو سه هفته بودیم همسری هم سعی میکرد

چیزی بخره و بیاره اونجا خودشم که از صبح تا شب نبود ... میگو میخرید ماهی روغن... هرچی میتونست

میخرید و میاورد اونجا و به مامان کلی میگفت که باید برا خودتون هم درست کنین والا ناراحت میشم..

و خانمم و برمیدارم و میریم از اینجا...مامان گلم این مدت کلی به من رسید و این دوران افتضاح ویار 

من تموم شد و برگشتم خونمون... دیگه رفته بودیم سر خونه زندگی خودمون ... هروقت میرفتیم 

بیرون ومیومدیم یه موجود بد من و غافلگیر میکرد با اینکه همسری همیشه زودتر میرفت و همه جارو

نگاه میکرد اما انگاری این حیوون از من خوشش اومده بود تا میومدم تو خونه از زیر پای من رد میشد و

جیغ بنفش من دم در حیات میرفت هوا...این حیوون بی ادب چیزی نبود جز مارمولک... 

این ماجراها گذشت و گذشت ... تا یه پنج شنبه ای که خونه مامان بودیم و ماه اخر من بود

این وسط دکتر رفتن ها و سونو گرافی ها و همه و همه بماند که جای حرف نداره...شب ازجلسه 

قران که خونه خاله بود داشتیم پیاده میومدیم ... وسط راه یهویی کمرم گرفت فکر کردم مثل اون 

سه ماه که هرروز د ردهای جدید داشتم و حالم بدبود و اذیت بودم...مامان برگشت و گفت چی شده؟

گفتم هیچی کمرم گرفت... بعد اون نمیتونستم خوب راه برم اما خب رفتم... مامان هم سبزی گرفته بود

و میخواست خورد کنه گفتم بده من خورد میکنم دوست دارم... بعد اون رفتیم و خوابیدیم درد داشتم

مثل همیشه .. رخت خواب منو همسری رو تو اتاق خواب انداختن و رخت خواب مامان و بابا و خواهرا و 

داداش توی پذیرایی ... صبح کیسه اب پاره شد ساعت 6 بود پاشدیم با ترس مامان و صدا زدم 

ماامان اومد و لباس داد تنم کردم و رفتم وضو گرفتم و اومدم نماز بخونم که هم همسری هم مامان

گفتن نشسته بخون ... اولین نماز توکل دوران بارداریم که نشسته خوندم با اینکه همیشه درد داشتم...

نماز و که خوندم همسری میخواست بره ساک وسائل بچه و دفترچه بیمه و وسائلم و بیاره...

و مدام خدا رو شکر میکرد که خونه مامان بودیم که این اتفاق افتاد...منم رفتم حمام یه دوش گرفتم

و وقتی اومدم دیدم مامان یه لیوان شیر گرم اماده کرده و یه زرده تخم مرغ خانگی توش شکست و

به جای شکرش عسل ریخت و گفت بخورررررررر...وای مننننننننننن قیافم د یدنی شده بود....

نمیخوام ...مامان اجباریه باید بخوری.. مامان :وای خرما نداریم بریم خرما بخریم بدیم بخوره...من:نه

اروم به مامانم گفتم یکم درد دارم...همسری هم گفت من میرم وسائل و بیارم فقط بگو چیا...

همسری وقتی من 7 ماهه باردار بودم دستش و عمل کرده بود و همچنان دستش توی گچ بود واسه 

همون حتی موتور هم نداشت که بتونه بااون بره بیاره و زین جهت با اتوبوس قرار بود بیاد ... منم هرچی

لازم بود از قبل توی ساک نوزادی که روی سیسمونی دختری بود اماده کرده بودم و به همسری

گفتم اونا روبیاره و پوشک های نوزادی که اونجاست رو هم بیاره...تا اون رفت مدارک من و هم بیاره

که توی همون ساک حاضر کرده بودمشون ماهم راه افتادیم به سمت بیمارستان... صبح جمعه

9 /9/ 1386 یه روز برفی توی ماه اذر که بعد از 13 سال اولین بار بود برف میومد... توی راه احساس

اینکه درد بیشتری دارم تمام بدنم و داشت میلرزوند اما باخوندن قران کوچیک کیفی ام ارامشی خاص 

بهم دست میداد سوره انشقاق نبا.. و هرچی سوره کوچیک و بزرگ بود که بلد بودم یا نبودم...

رسیدیم بیمارستان و مستقیم اتاق زایمان و ساعت 9و بیست دقیقه دخترم توی بغلم بود باورم نمیشد

هرچند دکترم به خاطر اینکه برف میومد و ترافیک بود خیلی دیر رسید و من کلی منتظر و درد کشیدم

اما به سلامتی دخترم به دنیا اومد.لحظه ایکه متولد شد سریع دادنش بغلم وقتی تو بغل من بود

اروم بود گریه نکرد اما تا اومدن ازم گرفتنش ببرن لباس تنش کنن و تمیزش کنن کلی گریه کرد

صداش میومد خانم های پرستار میگفتن وایییییی این چقد جغله است مامانش و میشناسه....

دوباره اومدن دادن به من و باز نی نی ساکت شد و خنده ماما و پرستارها رفت هوا...

یه ساعت به خاطر ضعف شدید و سرگیجه توی اتاق نگهم داشتن

بعدش روی ویلچر نشوندنم و بچه ام و دادن بغلم و رفتیم بیرون مامان که از تسبیح دستش معلوم بود

چقدر صلوات فرستاده اومد جلو و گفت سلام مامان خوبی ؟؟ منم گفتم سلام شکر خوبم

پیشونیم و بوسیدو گفت مبارکت باشه مامان... یه شنل بزرگ سبز انداخته بودن روی سرم و دور و برم

هیچ جام دیده نمیشد نگاه نکردم اما همسری نبود... دوست د اشتم وقتی میام بیرون اول اون و ببینم

اما نبود...به مامانم گفتم همسری کجاست؟گفت رفته دوربین دوستش و بگیره... میاد...تا رسیدم توی

اتاق و دراز کشیدم روی تخت گوشیم شروع کرد به زنگ زدن... همسری بود...سلام خوبی؟بهتری؟

بچه خوبه؟دیدمش خانمی مبارکمون باشه...گفتم کی میای؟ گفت دارم میام ،بیمارستان به

مامانت ناهار نمیده من ناهار میخرم و میام گفتم باشه.. اومدیه ربع بعدش ناهار اورده بود..

اون شب بیمارستان بودیم با مامان جالب بود همه بچه ها خواب بودن و بیدار میشدن گریه میکردن

اما د ختری من بیدار بود و گریه نمیکرد... همه اش اون چشای کوشولوش از بین قنداق فرنگیش

برق میزد اما اروم و ساکت...هم من هم مامان تمام شب رو با صدای گریه بچه های دیگه بیدار میشدیم

فکر میکردیم دختریه اما این طور نبود...

روز بعد نزدیکهای ظهر مرخص شدم و اومدیم بریم سمت خونه که همسری گفت من بازم باید برم

کلاس دارم شما برو خونه مامان... بابا ماشین و اوردن دم در بیمارستان و ما سوار شدیم و رفتیم

روزای خوبی بود حس مادر شدن و نی نی داشتن خوب بود به خصوص وقتی که خونه مامان بودم

یکی بود کمک کنه وقتی من حالم بد میشه کمکم میکرد و پا به پام بیدار بود ... یادمه روز سوم

که دختر سه روزه بود وقتی فهمیدم که زردی داره اونقدر گریه کردم که وقتی اومدیم خونه 

دوساعت از سردرد خوابیدم و خودم نفهمیدم وقتی بیدار شدم نمیدونستم کجام و چی شده

دور وبرم دایی و زن داییم و مامان و بابام نشسته بودن منم تو رخت خواب..گیج تا برگشتم و بچه 

رو نگاه کردم تازه یادم اومد چی به من گذشته امروز...

دخترکم بزرگ شد باتمام مشکلاتی که مامانش داشت با تمام سختی هایی که مامان باباش

توی زندگی تحمل کردن و به خاطر خیلی چیزها ایستادگی کردن الان دخترم 4 سال و 5ماهشه

یکی از چیزایی که زندگیمون و گرم تر کرد حضور دخترمون بود چیزی که خیلی وقتها به خاطرش

زندگی ما دووم بیشتری گرفت و انگار یه نوع مواد پایدار کننده بود که به زندگیمون تزریق شده بود

و از حالا خاطرات این روزها رو مینویسم اگر بازهم از گذشته چیزی به خاطرم بیاد مینویسم اما 

دیگه نه این طور پیوسته ... از شمایی که این مدت منو خوندین و تحمل کردین و نظر دادید ممنونم

برای خوشبختی ما دخترم همه جوونها دعا کنین 

راستی همسرم رو خیلی دوست دارم گاهی اگر د لگیر میشم و اینجا مینویسم برای اینه که 

گاهی نمیتونم باهاش حرف بزنم و اینجا نوشتن ارومم میکنه باعث میشه خیلی از سختی هایی که نوشتم

برام اسون بشه... بعد که میام و نگاهش میکنم خنده ام میگیره گاهی بغضهام بانوشتن اینجا باز میشه

ارومم میکنه ... گاهی نوشته هام سخت ترم میکنه گاهی مصمم تر برای زندگی ...

دعا کنین برای منو همسرم تا یه سری روزهای شیرینی که دوست داشتیم داشته باشیم و 

نداشتیم روزهایی که داشتیم و داره گاهی فراموش میشه برامون برگرده ... 

خیلی حرف زدم دلیلش هم داشتن دوستای خوبی مثل شما بوده و لاغیر...

/ 2 نظر / 10 بازدید
یک عدد خانومی

اول اینکه وبلاگ جدیدت یعنی آدرس جدیدت مبارک!! و نیز قالب جدیدت!! دوم اینکه انشاالله 120 سال تو و آقای همسر به سلامتی بالا سر دخمل گلتون باشید[گل]

باران

شیرین ترین لحظه زندگی ، لحظه بغل گرفتن بچه اس[رویا][قلب]