خاطره نوشت6*

روز بعد رفته بودم مدرسه خیلی پکر بودم خیلی خیلی... نمیخواستم به هیچ کس بگم

 

حتی به دوتا دوست صمیمی وماهی که داشتم هیچی نگفتم...

ولی همه اش تو خودم بودم... میپرسیدن چی شده رایحه چته؟

حوصله نداشتم داشتم به شب فکر میکردم به اینکه قراره چه اتفاقی برای من بیافته

قراره چی بشه؟ قراره من چی بگم ؟؟ و هزار هزار فکر دیگه

تا اون موقع کلی خاستگار داشتم از حضور خیلی هاشون اطلاع داشتمو ازخیلی ها نه

اما هیچ کدومشون تا اون شب پاشون به خونمون باز نشده بود چون مامان 

همشون رو رد کرده بود... و این تجربه یه تجربه جدید و سخت بود

عصر که برگشتم خونه دیدم همه جا مرتب و منظمه.. میوه و شیرینی که خریده شده بود

شسته و چیده شده بود... پذیرایی مرتب اتاق خواب هم مرتب بود...کلا رنگو بوی خاصی میداد 

همه چی توی خونه یه حس خاص بد همراه با یه استرس خاص تر به من هجوم اورد

مامان گفت: خودت میدونی باید چیا بگی؟ گفتم چی؟ یکم باهام حرف زد و گفت : این و بگو و ...

انگار اصلا نمیشنیدم چی میگه اما سعی خودم و میکردم حفظ کنم ...

شب شد و اقای پدر رفت توی اتاق و داداش و زن داداش و برو بچه های کوچیک همه 

رفتن خونه خاله ام که کوچه پشتی مینشست...

وقتی وارد شدن من توی اشپزخونه بودم نمیدونم چطوری اومدن تو خونه 

اما فهمیدم: دوتا خانم و یه اقا وارد شدن سلام کردن و رفتن نشستن قسمت بالای خونه

منم از استرس نمیدونستم باید چطوری چادر سرم بگیرم... نشستن و یکم صحبت کردن

تا اینکه به اینجا رسید که مامان اومد و گفت : من چایی میبرم تو میوه بیار...

/ 0 نظر / 11 بازدید