خاطره نوشت8*

این بار بیشتر خجالت میکشیدم وقتی رفت از اتاق بیرون

 

بلند شدن و عذرخواهی کردن و رفتن منم رفتم نشستم تو اشپزخونه 

تا مامان داشت خوش امد میکرد نشستم گریه کردن

نمیدونم چرا اما خیلی دلم شکست احساس میکردم دارم از 

پدر ومادرم از خونه پدری از خواهر و برادرام جدا میشم چقدر سخت بود...

مامان که اومد گفت:خانواده خوبی به چشم اومدن 

باید ببینیم مزه دهنشون چیه .... مامان گفت از نگاه اقای م معلوم بود که

پسندیده منم در حالی که ناراحت بودم... برا اینکه ذوق مامان کور نشه گفتم

پس چی فک کردن از من بهتر کجا میتونه پیدا کنه و خنده ای زدم و بلند شدم ظرفها

رو جمع کردم و خونه رو مرتب کردیم و زنگ زدیم داداش اینا اومدن و شام خوردیم 

تمام این مدت نمیدونم دور و برم چی میگذشت و کی چی میگفت... اصلا یادم نمیاد 

روز بعد رفتم مدرسه دو شنبه بود بازهم دلم گرفت از اینکه چند روز دیگه شاید من

دیگه جزء این بچه ها نباشم شاید به چشم متاهل نگاهم کنن حتی دوستانم

یه گوشه روی سکو تو حیات مدرسه نشستم راحله دوستم اومدو گفت

رایحه چی شده خیلی چند روزه پکری جان من بگو چی شده نامردی نکن

من هروقت دلم میگیره به تو میگم... گفتم چیز بدی نیست اما من خیلی گرفته شدم

گفتم نمیدونم خیره یا نه ... گفت : ببینم نکنه داری ازدواج میکنی؟؟؟

تا یه لبخند زدم مثل دیوونه ها کل مدرسه رو گذاشت رو سرش ....

تا اون یکی دوستم مریم عزیزم اومد چی شده گفت داره عروس میشه 

گفت وای دروغ میگی پس داداش من چی :دی

کلی بهش خندیدیم... داشتن جلوی من ادا و ادوار در میاوردن تا شاید

از این حال در بیام خندیدم اما تلخ بود برام خیلی تلخ...

 

برگشتم خونه اما داغون 

 

چقدر دلم میخواست برم حرم اما نشد نشد... مامان گفت باز قراره روز سه شنبه دوباره

بیان گفتم نهههههههه اخه چرا؟گفت قراره این بار با باباش بیان

بازم استرسسسسسسسسسس ای خدا کی تموم میشه

امیدوارم این دفعه بیاد و پسند نکنه و بره

اما این دفعه دوم 

اومدن خونمون با پدر و مادرش و خواهرش و بچه های خواهرش ...

نشستن و بعد از چند دقیقه ای که بزرگترها بازهم صحبت کردن ما رفتیم توی اتاق

و باز هم شروع کردیم صحبت کردن این بار یک ربع حرف زدیم 

به قول اقای م تنها دلیل اینکه اومده بود این بار با من حرف بزنه این بود که از خودم

بپرسه نظرتون درباره ازدواج با اون چیه ؟ و کلا چطور شخصیتی میبینمش؟

منم که الان اصلا یادم نمیاد دقیقا بهش چی جواب دادم 

اما بعد از اون یعنی روز چهار شنبه صبح من داشتم با همون اقا

میرفتم ازمایشگاه.... 

ازمایش دادیم کلاسهای دو ساعته رو هم رفتیم اما ایشون 

به خاطر سرماخوردگی که ناشی ا زکربلا رفتنش بود قرص خورده بود

و گفتن نتیجه اشتباه میشه بروو فردا بیا دوباره ازمایش بده 

نمیدونم چی شد ... اما 5 شنبه جواب ازمایش اقا هم حاضر شد 

روز چهار شنبه که رفته بودیم ازمایش نمیدونم چی شد...

توی راه برگشت رفتیم حلقه بخریم

پیاده به سمت حرم حرکت کردیم گفتن ما یه شناس داریم 

بریم از اونجا بخریم راه افتادیمو رفتیم نمیدونم توی چه حال و هوایی بودم

هیچ صحنه واضحی ندارم همه چی گنگ بود ...

/ 0 نظر / 12 بازدید