رفتنش*

تا میام درباره رفتنش حرف بزنم بغض توی گلوم میپیچه و حرفم و تموم میکنم 

 

چقدر این روزها فکر نبودن توی خونه امون و فکر دوری از اون ازارم میده

دارم خود ازاری میکنم درسته؟؟ هنوز نرفته دلگیرم وای به اینکه بره..

دیشب توی رخت خواب.. میگم میدونی بری چقدر دلم برات تنگ میشه؟

میگه این طوری نگو دلم میشکنه اونجا همه اش فکر اینم که تو ناراحتی...

میگم:خب دلم برات تنگ میشه... میگه منم همینطور.میبوسدم و چشماش و میذاره رو هم

ومیگه دوست د ارم چه پیشت باشم چه نباشم...

و من بغض و چشمایی خیس د یگه حرفی نمیزنم... میخوابه من نگاهش میکنم

فقط نگاهههه و نگاهههههه و اشکی که جاری شد ه و برای اینکه نفهمه 

از کنارش بلند میشم و میرم تو پذیرایی... فکر اینکه بخواد بره و منم خونه ام نباشم

خیلی اذیتم میکنه خیلی... 15 روز خیلی زیاده برام اونم با این وضعیت من

/ 0 نظر / 12 بازدید