خاطره نوشت5*

با هزار ناراحتی داشتم از اشپزخونه میومدم بیرون که گفت: به نظرم فکرهات و بکن 

 

قرار نیست تو بپسندی اول باید ببینیم اصلا اونا میپسندن یا نه؟

کفری شدم و گفتم غلط کرده اصلا نیاد خاستگاری ... من اصلا اجازه نمیدم 

ازشون خوشمم نمیاد...

گفت : حالا بذار ببین چی میشه

حس بدی داشتم یه حس اضطراب وحشتناک. یه دلهره خاص 

احساس میکردم همین فردا شوهرم میدن و میگن برو

رفتم سر جانماز بشینم نماز بخونم حسم تبدیل شد به قطره های اشکی که 

بعد از نماز از چشمهام جاری شدن... سبک شدم اما یه د لهره بود توی وجودم 

روز بعد خیلی راحت از خواب بیدار شدمو رفتم مدرسه ..

وقتی برگشتم خونه چند دقیقه ای نگذشته بود داشتم میرفتم توی اتاق تا لباسهام و عوض کنم

مامان برگشت و با یه لبخند گفت: فردا شب.م.ب میان خاستگاری

گفتم چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی گفته من میخوام ازدواج کنم 

نه من نمیخوامش خیلی پیرههههههههههههه ووووووووووو 

مامان گفت این چه حرفیه چرااین طوری میگی:کی گفته پیره خیلی هم پسر خوبیه

حالا بذار بیاد ببینیم اصلا نظر اونا درباره تو ما چیه بعدش...

/ 0 نظر / 5 بازدید