خاطره نوشت12*

چون اسفند ماه عقد کرده بودیم نزدیک به وقت رفتن کاروان راهیان نور به سمت جبهه ها بود

 

دلم خیلی سال بود میخواست برم... امسال دوستای صمیمیم رفته بودن و من تنها موندم 

همسری یه روز زنگ زدو گفت یه مشتلق درست و حسابی بدید

گفتم چی ؟ گفت سفر به مناطق داره جور میشه دعا کن بشه باهم بریم

اینقدر خوشحال شدم که اشک توی چشام جمع شده بود 

همه چی داشت در کنار هم خوب پیش میرفت این اتفاق هم این شادی رو 

چندین برابر کرده بود... دیگه باهم راحت شده بودیم حرفها و رفتارها ووووو

احساس خوبی بهش داشتم خیلی خوب دوسش داشتم 

اما من اولین کسی نبودم که این و گفت ... یه روز تلفن خونه زنگ زد طبق معمول همسری بود

که میخواست حال من وبپرسه... وقتی باهاش صحبت میکردم گفت از سر کوچه شون 

باهام تماس گرفته کلی صحبت کردیم امروز چیکار کردی و چه خبر و مامان این و گفته و 

من این و گفتم ووووو تا اخرش که میخواست قطع کنه گفت: مواظب خودت باش 

دوست دارم .... بهترین حسی بود که هروقت یادم میاد نمیتونم فراموشش کنم 

شاید خودش نفهمید چه حرفی زد و چه حسی رو به من منتقل کرد اما واقعا از

حس و حالش هنوز که یادم میاد سرمست عشق میشم عشقی که باتمام سختی ها

و مشکلات زندگی هنوز هم که هنوزه نمیتونه فراموش بشه 

عشقی که میارزه به تمام سختی که براش میکشی...

به قول رسول اکرم ص. اگر مردی به زنش بگه دوست دارم این حرف هیچ وقت از قلب اون زن 

خارج نمیشه 

و واقعا من اثرش رو دیدم و میبینم سختی توی زندگی خیلی زیاده هر روز رو باید به چشم یه عبرت به 

چشم یک درس برای اینده دونست سخته اما میشه....

بعد اون حرفش دعام چند برابر شد به درگاه خدا برای اینکه فرصتی پیش بیاد تا بهتر بشناسمش 

بیشتر باهم باشیم هرچند خانواده ما اصلا رابطه  دختر و پسر عقد شده رو سخت نمیگیرن

که مثلا یه شب در هفته بیاد و زود بره ... دوروزبعد عقد هم خونه مادر شوهرم دعوت شدیم

رفتیم اونجا و این باعث شد که پامون به اونجا هم باز بشه

رفتیم اونجا همسری کلی البوم داشت از زمان مجردیش کلی نوشته داشت

یادم که میاد با چه عشقی اونها رو نشونم میداد با چه عشقی نوشته هاش و میخوند

با چه ع لاقه ای دستم و میگرفت و میبرد خونه خواهرش که طبقه بالا بود و کامپیوترشون 

درش به روی همسر باز بود و خواهری رو از خونش بیرون کردیم و نشستیم پای سیستمشون

و همسری شروع کرد درباره کارهایی که با این سیستم انجام داده حرف میزد

و تا فضای اتاق و خونه رو از خواهر شوهری و بچه هاش خالی دید نمیدونم چی شد 

همین طور که دستش دور کمرم انداخته بود.. یه بوس از گونه هام کرد و بازم خجالت من و 

نگاه شیطنت امیز اون ... تمامش خاطراتی هستند که با مرورشون روحم تازه میشه 

دعا کردم و خدا دعاهای منو شنید ماهم زائر شدیم زائر سرزمین راهیان نور چقدر خوشحال بودم

شبی که میخواستیم بریم مامان بابا با ماشینشون ما رو رسوندن اول خونه مادر شوهری تا 

از اونجا وسائل همسری رو که قبلا اماده کرده بود برداریم و دوربین شوهر خواهر شوهری..

بعدش هم رفتیم حرم و مدرسه علمیه نواب که قرار بود از اونجا حرکت کنیم همیشه دوست داشتم

اون مدرسه رو ببینم ... بالاخره برای اولین بار رفتم تو مدرسه با مامان بابا خداحافظی کردم

حتی بابا داشت گریه میکرد نمیدونم چرا منم بغض کردم اما نمیتونم توی این موقعیت گریه کنم

مامان رو به حرم ایستاد و از چشمای نازنینش معلومبود داره برا رفتن و برگشتن ما دعا میکنه

باباهم روبوسی کرد و گفت در پناه خدا و به مامان و بچه ها گفت راه بیافتید بریم ماشین بد جایی پارکه

رفتن ماهم رفتیم داخل نشستیم تا اتوبوس ها اومدن و راه افتادیم و رفتیم...

تمام اون سفر خاطره بود. شب توی اتوبوس خوابیدن ها.. شیطنت های همسری... دوستای شوخ

همسری... خانم های دوستش که هر کدوم یه اخلاق داشتن ... سکوتهای زیاد من... رفتن به 

مناطق برگشتنها رفتن به اصفهان و قم و تهران و اخرش هم بازهم مشهد... تک تک لحظاتی که 

بااهاش بودم بیشتر پی میبردم چقدر عاشقشم و بدون اون نمیتونم ....

/ 1 نظر / 5 بازدید
جوجو

ایشاله همیشه خوش باشی.خیلی دوست دارم خاطراتت رو بخونم