خاطره نوشت9*

یه مغازه فینقیلی بود مامان همه اش میگفت:ارزون بردار.. بگو هرچی 

 

شما بگید .. گفت بگو هرچی اقای م بگه ...

خلاصه بعد از گذاشتن دوتا حلقه جلوی روم گفتن کدوم و میخوای...

یکی بود ارزون تر بود اون و انتخاب کردم بعدش اقاو مامانش گفتن 

نه به خاطر این چند هزار تومن این یکی رو بردار

و هیچ کس توی تمام این دقایق نگفت ایا واقعا از خریدت راضی هستی؟

اولین خریدی که داشت برای من به عنوان یه عروس میشد اما

خودم اینقدر مهم نبودم...

اوایل از حلقه ام به خاطر این کار اصلا راضی نبودم اصلا ...

خرید تمام شد... اولین مغازه ،دوتا انگشتر، که یکیش شد حلقه من 

رفتیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه یه کاغذ نوشته بودیم شب قبلش به عنوان مهریه 

ووسایلی که از خانواده اقا میخواستیم خیلی کم بودن

اصلا مهم نیست درباره اش بنویسم اما مهمترینش مهریه 14 سکه و یه سفر حج 

بود که دوسش داشتم ارزوم همین بود...

باورم نمیشد همه چی داشت تموم میشد روز 5 شنبه عصر خبر دار شدیم 

جمعه صبح بین الطلوعین زمان مناسبی هست به قولی ساعته 

برای امر خیر.. رفتیم حرم باورم نمیشد دارم عروس میشم؟

یه چادر رنگی مامان خریده بود.. اونا یه پارچه اوردن حرم یه لحظه دلم 

برا خودم سوخت خیلی زیاد... نشستیم منتظر همه جمع شدن عاقد اومد چشمم 

به ضریح بود...همه دورم نشستن مامان پشت سرم بود منم از بقیه خانم ها

جلوتر بودم وقتی داشتن خطبه رو میخوندن مامان میگفت برا همه دعا کن

دستات و باز بذار برا همه اونایی که بچه ندارن و اونایی که ازدواج نکردن دعا کن

خیلی دعا کردم موقع خوندن خطبه عقد... بار اول.عروس رفته گل بیاره

بار دوم. عروس رفته گلاب بیاره بار سوم... با اجازه امام رضا ع امام زمان و پدر و مادر

و بزرگترها بله... همه مبارکههههه  و نقل و شکلات و اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم 

داداشم بلند شد و رو به ضریح همه ایستادیم دعای سلامتی امام زمان و خوند

اونقدر دلم گرفته بود انگار تازه فهمیدم چی شده بود زار زدمو گریه کردم روبروی امام رضا

و ازش خواستم خوشبختم کنه ...

شاید این همون چیزی باشه که من از امام رضا خواسته بودم

خواسته بودم خودش یکی رو برام بفرسته ...

خاله هم که هم سن خودم بود سرش و گذاشت رو شونه ام و اونم 

گریه کرد اینقدر گریه کردم که تمام مغنعه سرم خیس شده بود 

اقاجونم(بابا) اومد دست من و گرفت و دست اون و گرفت و گذاشت

توی دست هم دیگه و گفت: برید زیارت و رو به همسری کرد و گفت

اول به خدا بعد به تو میسپارمش... 

چقدر دلم میخواست خم بشم و به دستاش بوسه بزنم 

بگم بابایی من و از خودت جدا نکن دستهای حمایتت و از من نگیر

بذار هنوز دخترت باشم دختری که صبح ها وقتی میای خونه تازه میره مدرسه

وگاهی ظهر که میاد تو میری سر کار دختری که همیشه میگفتی خیلی شاده 

دختری که همیشه میگفتی شلوغکار خونه است اما این ها همه اش فقط 

از ذهنم عبور کرد...مامان هم اومد جلو روم و بوسیدو گفت خوشبخت بشی

به همسر هم گفت مواظبش باش به شما سپردمش...

گفتن حلقه رو بیارید دستش کنه.. دست خود همسر بود در اورد و دستم و که گرفته بود

حلقه رو توی دستم کرد...یه حس خاص داشتم اینکه دیگه متعلق به یکی شدم 

دیگه اون دخترک سربه هوا نیستم بیشتر باید حواسم به خودم باشه...

همه دوباره صلوات فرستادن و یکم شکلات پاشیدن رو سرم 

شنیدم که گفت اول نماز شکر بخونیم بعدش بریم زیارت؟؟؟؟

گفتم هر طور شما میگید... اول دو رکعت نماز شکر خوندیم همه وقتی دیدن داریم

نماز میخونیم اونها هم ایستادن و نماز خوندن یکی نماز زیارت .. یکی شکر یکی حاجت...

بعد نماز دستم و گرفت و گفت قبول باشه... باهم رفتیم زیارت توی راه هیچی نگفتیم..

فقط گفت : یه ربع دیگه بعد زیارت اینجا منتظرتونم ورودی خانم و اقایون فرق میکنه..

گفتم باشه...رفتیم داخل چشمم به ضریح افتاد گفتم یا امام رضا این زندگی هرچی 

قراره بشه من از چشم شما میبینم... کمک کن زندگی خوبی باشه کمک کن

خوشبخت بشیم عاقبت به خیر بشیم سعادتمند بشیم.. اشک از گوشه چشمم روان بود 

نفهمیدم چطور این یه ربع گذشت برگشتم اومدم بیرون و اخرین سلام رو به اقا دادم

وقتی اومدم دیدم منتظرمه ... گفتم ببخشید دیر شد گفت نه به موقع اومدید...

رفتیم همه اماده شدن  رفتیم کفشداری کفشا رو گرفتیم و راه افتادیم و رفتیم که بریم 

سمت خونه ما...

/ 1 نظر / 11 بازدید
جوجو

خوش به سعادتت که عقدت تو حرم آقا بوده....