خاطره نوشت10*

راه افتادیم تمام مسیر ازداخل حرم تا بیرون دم در که تاکسی گرفتیم و میخواستیم بریم خونه

دستم و گرفته بود من کلی خجالت میکشیدم اما خب 

دم در حرم ایستادیم و چندتا عکس گرفتیم اصلا حس و حال عکس گرفتن نداشتم

اما خب همه اسرار میکردن باید عکس بگیرید حالا راضی ام که اجبارمون کردن برا عکس گرفتن

همه اش خاطره های موندگار شده واسمون ... 

بعد از عکس گرفتن رفتیم سوار ماشین شدیم... همسری با ماشین ما اومد

جلو نشستیم هردومون... روی صندلی تک نفرهههههههههههه 

مامان و خاله و زن داداش هم عقب باباهم راننده بود 

تاکسی های دیگه هم همه پر شدددد راه افتادیم و رفتیم توی مسیر شوهر 

خواهر بزرگه که وقتی عروسیشون بود من 3 الی 4 سال بیشتر نداشتم همه اش از ماشین جلو

خط و نشون میکشید برا همسری...رسیدیم در خونه بوی اسپند فضای کوچه رو پر کرد

دختر خاله ها خواهرایی که نتونسته بودن بیان همه اومدن جلو و تبریک گفتن و روبوسی و 

من و بردن توی اتاق... خواهر بزرگه ارایشگره اومدو یه دستی به سر و روی من کشید

البته شب قبلش برنامه اصلاح کنون داشتن... مادر شوهر زنگ زده بود و گفته بود 

عروسمون و یا ببرید ارایشگاه بعدا ما پولش و میدیم یا اگر کسی هست توی فامیل 

بگید یه دستی بکشه به سر و صورتش خواهری هم داوطلبانه این امر و به عهده گرفت

اون روز صبح هم یه ارایش خیلی ملیح کرد و موهام و که بلندهم بود بوکله کرد پشت سرمو 

مدل جمع بستشون ... بعدش دیدم همه دارن یکی یکی از اتاق میرن بیرون و میگن

اقا داماد میخواد بیاد تو اتاق ... گفتم نه تو رو خدا کجا میخواد بیاد مامان و خواهرام 

از خنده ریسه میرفتن که وااااااااا الللان بهت محرم شد ها.. خلاصه با کلی ناله و تو رو 

خدا من روم نمیشه چادر سرم کردم ... دوروز قبلش بامامان رفته بودم بازار و یه بلوزحریر

و شلوار مخمل کرم با یه روسری کرم خریده بودم اونها رو تنم کردم ...

با همون ها رفته بودم حرم عقد و متبرک شده بودن به قول بقیه...

وقتی وارد اتاق شد مامانش دستش و گرفته بود و اوردش تو اتاق وای چقدر قرمز شد..

منم که از خودم خبر نداشتم فقط اینکه دوس نداشتم اون لحظه چادر و بردارن از سرم 

اولش خوب بود یهویی دیدم از خودی ها یه خنجر از پشت زد و گفت اقا داماد چادر عروس و 

برنمیدارید؟؟؟؟؟ تو دلم گفتم: نامرد... وقتی چادر و برداشت متوجه شدم چقدر شوکه شدههه

منم از خجالت لام تا کام حرف نمیزدم یکی یکی اومدن همه تو اتاق و تبریک گفتن و عکس گرفتن 

و هدیه دادن...پدر شوهرم که اومد تو اتاق میخواستم روسری سرم کنم نذاشتن... همون طوری

ایستادم اومد صورت همسری رو که بوسید عکس گرفته نشد اومد منو ببوسه گفتن عکس نگرفتیم 

گفتم اول اقای م پدر شوهر خندید گفت خب من بخوام عروسم دوبار ببوسم باید کی رو ببینم 

از خجالت فهمیدم که تمام بدنم گر گرفت... بعد همسر پدر شوهری اومد بامن روبوسی کرد و تبریک گفت 

و بعدشم یه انگشتر از تو جیبش دراورد و دستم کرد و گفت الهی به پای هم پیر بشید

بعدشم که عکس گرفتیم ازاتاق رفت بیرون و همه یکی یکی اومدن و رفتن 

داداشهام که اومدن چون لباسم حریر بود و من تاحالا این طوری نبودم جلوشون 

باکلی خجالت روسری رو سرم کردم اومدن و عکس گرفتن و رفتن...

دیگه کسی نمونده بود حالا نوبت عکسهای دونفره بوداما اتاق پر بود از ادم 

اصلا نفهمیدم چطور عکس گرفتیم خیلی عکسهای خنده داری شده اصلا شبیه عکس

های دونفره بقیه اقوام که دیدم نشده همسری از خجالت سرخ شده و منم چشمم فقط به سمت 

همه خانم ها و دخترهایی که دم در جمع شده بودن بود....

بعد از عکسها همه رفتن بیرون و ما دوتا تنها موندیم مادرشوهرم و خواهر شوهرم اومدن خداحافظی

کردن تا برن همسری هم باهاشون رفت رفته بود و بهشون گفته بود من اینجا بمونم چیکار خب 

منم میام دیگه... مادر شوهر و خواهرشوهری و شوهر خواهر شوهری کلی بهش خندیده بودن

اونم ناامید از درخواستی که داده بود برگشت و امد توی اتاق و ما تنها شدیم...

/ 0 نظر / 15 بازدید