عروسی نوشت1*

داشتیم چند شب پیش خاطراتمون و مرور میکردیم یه ساعت طول کشید من میگفتم 

همسری میگفت... گفتم اره اینا رو نوشتم.. گفت کجا؟؟؟ موندم چی بگم نمیتونم بهش دروغ بگم

گفتم توی وبلاگ گف همون که قرار بود باهم بنویسیم؟؟ گفتم اره اما خب توکه هیچ وقت ننوشتی

گفت منم میخوام بنویسم حالا یه روز از همین روزا قراره بیاد بنویسه میگه دنبال یه خاطره میگردم

نمیخوام بهت بگم کدوم خاطره ...علاقه مند شدم ببینم کدوم خاطره زندگیمون و میخواد بنویسه

و اینقد براش موندگاره که مهم شده و میخواد ازش بنویسه...

***********************************

مراسم عروسیمون... قرار شد من و داداشم باهم مراسم بگیریم اوناهم عقد بودن

یعنی یه عروسی با دوتا عروس و دوتا داماد...

عروسمون دختر خالم بود پس باعث میشد نزدیک تر باشیم به هم

مراسم خونه مامانم گرفته شد چون بزرگ بود... خرج شام و خرج  میوه و شیرینی و فیلمبردارو 

همه چی بین ما دو زوج تقسیم میشد اول موافق نبودم اما به خاطر اینکه خرج کمتری روی دست

هردومون میافتاد قبول کردم... مامان به خاطر اینکه نتونسته بودیم مراسم بله برون بگیریم 

چون بعد عقدمون مادر بزرگم فوت کرد به همسری گفت ما نصف مقدار خرج رو قبول میکنیم

و این لطف مامان و بابا باعث شد همسری دیگه در واقع برای اقوام ما خرجی نداشته باشه

و خرج و مخارج طرف خودش و بده که ما رسم داریم کاملا خانواده عروس و داماد جدا مراسم 

میگیرن و اخر شب خانواده داماد میاد و عروسش  و برمیداره و میبره خونه خود دوماد...

قبل ازعروسی برای سفره عقد خودمون چهار نفری رفتیم خرید کردیم... گل خریدیم .. تور..

شرشره بادکنک شمع برگ های سبز برا تزئین دیوارای خونه لامپ های چشمک زن کوچیک 

و هرچی لازم بود و لوازم سفره عقد که کرایه کردیم... بعدش هم چهارتایی رفتیم ارایشگاه

هردومون رفتیم پیش یه ارایشگر ... اون روز وقت اصلاح داشتیم و شب بعد که عروسی بود

باید هردو یه ساعت میومدیم تا کارمون باهم تداخل نداشته باشه...

روز عروسی ساعت حدودای 11 بود همسری اومد دنبالم با شوهر خواهرش و ما رفتیم دنبال خانم

داداشم و باهم رفتیم ... هیچ خانم دیگه ای نیومد مامان من که اینقد سرش شلوغ بود که 

وقت سرخاروندن نداشت خواهرامم همین طور کمک حال مامان بودن منم گفتم خودم میرم

نامادری همسرم وقتی ما رفتیم اونم اومد ارایشگاه بازم دلمون قرص شد که یکی هست

نشستیم زیر دست خانم اارایشگر تا شد ساعت حدودا5  که اقای همسر اومد دنبالم 

و رفتیم سمت خونمون قبلش کلی فیلمبردار مزخرفمون از من و زن داداشم فیلم گرفت

اما واقعا به پولی که دادیم نمیارزید...همسری اومد و رفتیم... توی راه کلی ماشین ها 

برامون بوق میزدن و سرشون وومیاوردن بیرون و تبریک میگفتن تازه احساس اینکه 

عروس شده بودم داشت در من شکل میگرفت روبه روی خیابان قرنی رسیدیم سلام دادم 

به امام رضا و ازش خواستم خوشبختم کنه... همسری که فهمید از دست فیلمبردار

یکم شاکی هستم برای این چند دقیقه ای که دوربین همرهمون نبود رفتیم و از سر خیابون خونه 

مامان یه دوربین کرایه کردیم مدام توی ماشین کنارم نشسته بود وداشت از من فیلم میگرفت

چادرم و میداد بالا و از زیر چادر ازم فیلم میگرفت...رسیدیم سر کوچه همه اماده بودن و منتظر

دوربین و دادیم داداش فیلم گرفت و مامان و خاله ها و همه اومدن بیرون و تبریک گفتن و رفتیم 

تو خونه ... باهمسری پای سفره عقد نشستیم ...کیک رو بریدیم و همسری و من فقط یه قاشق 

خوردیم بعدش مامانش اینا گفتن سریع باش مهمونها خونه نشستن و این شد که همسر نازنینم و بردن

رفت ... تنها شدم خیلی دلم میخواست تا اخر مجلس کنارم باشه اما خب نشد...

/ 3 نظر / 15 بازدید
جوجو

سلام دوست گلم.اول از همه خوش به حالت که مشهد زندگی می کنی...خوش به سعادتت.میری حرم دعا کن آقا امسال مارو بطلبه.خوشحال میشم بهم سر بزنی و لینکم کنی.خاطاتت خیلی قشنگ بود.ایشاله که خوشبخت بشی

مادر

سلام رایحه جونم من تازه از مشهد اومدم نمیدونستم اونجا زندگی میکنی وگرنه حتما میومدم میدیمت خانمی[گل]در کنار امام رضا بودن خیلی سعلدت میخواد ما رو هم دعا کن عزیزم چقد قشنگ نوشتی خاطراتتو[ماچ]