مستاجری و نی نی*

بعد از اون ماجراها...اون میرفت کلاس و منم خونه بودم و کلاس میرفتم تا 
اینکه یه سال گذشت خونمون اینقدر تاریک بود و نوری نمیافتاد که باید از
صبح تا شب از شب تا صبح لامپ روشن میکردیم

هیچ افتابی نمیدیدیم رفتیم دنبال خونه و یه خونه پیدا کردیم خیلی دورتر

شدم به مامانم اما خب گفتیم شاید خونه اش خوب باشه البته خونه

اش هم خوب نبود...یه صاحب خونه فضوللللللللل

و بد که اسایش و از ما سلب کرده بود از دستش روانی شده بودیم ...

کسی میومد خونمون از اون

بالا فضولی میکرد ببینه چه خبره؟شوهرش همیشه از دستش مینالید میگفت

چرا اینقدر بد دهنی اما فایده نداشت جیغ جیغو بود که نگو ونپرس اوایل

همسر فکر میکرد من خیلی حساسم

اما بعد یه مدت خودش باچشم خودش دید اینچقده فضوله میومد میگفت

این چه پرده ایه که داری از این بشور بنداز تو سطل اشغالهاست حالا پرده من

تازه یه سال از عروسیم میگذشت و یکی از بهترین پردهها رو مامانم خریده بود...

تازه خونه اش هیچی ارزش نداشت زیر زمینی بود

یه دونه اتاق خواب داشت و یه حال پذیرایی بزرگ و یه اشپزخونه فکستنی

باریک به خاطر اینکه همه چی عجله ای شده بود مجبور بودیم اینجا خونه

بگیریم برای کلاس من هم اینجا بهتر بود

اون موقع میرفتم کلاسهای نهج البلاغه که توی حرم برگزار میشد و حوزه

هم ثبت نام کردم به همین خاطر رفت و امدم راحت بود فقط یه اتوبوس میخورد...

یه روز همسری اومد خونه و گفت من برم یه دوش بگیرم گفتم باشه همین

طور نشسته بودم روی صندلی جلوی سیستم 

که دیدم یه صدای مهیب داره میاد ترسیدم هول کردم نگا ه کردم دیدم این

خانم صاحب خونه داره 

میکوبه به نرده های پنجره های خونه از ترس زهره ترک شدم همسری

هم بدو بدو حوله پیچید دورش و اومد بیرون از حموم گفت چی شده؟؟

گفتم نمیدونم ببین چی میگه؟؟ بلند بلند جیغ میزد

میگفت باز کن در و باز کن گفتم چیکار د اری حاج خانم؟ گفت کار دارم باز کن ..

رفتم پشت در در و باز کردم همسری هم رفت کنار لباسش و تنش کنه گفتم

بفرمایید د یدم داره در و هول میده بیاد تو همسری نفهمید چطور لباس تنش

کرد بیچاره ... میگفت برو کنار میخوام بیام ببینم دارید تو

خونه من چه غلطی میکنید ... از تعجب شاخ در اورده بودم دیگه زورم بهش

نمیرسید همسری سریع پرید جلو در و گفت خانم برو زنگ بزن صد و ده ببینم

این مردم ازار چی میخواد از جون ما

گفت خونمه میخوام ببینم دارین چیکار میکنین زندگیم و به چه روزی در اوردید؟؟؟

حالا ما ... 

منی که از صبح ساعت 7 همراه همسری میرفتم و ظهر میومدم باز عصر

ساعتهای 3 میرفتم تا ساعت6 بعد از ظهر و همسری هم که از صبح 7 میرفت

تا 8 شب نمیدونم قرار بوده چه بلایی سر خونه اش در بیاریم ...

اینقدر عصبی شده بودیم هردومون که دیگه نمیدونستیم

چی خوبه چی بد بارها این کار و کرده بود میومد ابگرمکن رو زیاد کنه میزد

به نرده های خونه ما سر صبح نصف شب فرقی براش نداشت...اینبار

نمیفهمیدیم چی میگیم ... فقط همسر در و فشار میداد سمت اون و میگفت

برو گم شو لا اله الا الله اخه نمیگی شاید یکی تو این خونه لخت باشه؟

اینقدر بی ابرویی سرت و بندازی پایین بیای تو؟؟؟اونم میگفت: برو کنار...

منم زنگ زدم صد و ده  گفتم اینه ماجرا همیشه مزاحم میشه... دیدم

صداش کمتر شد صد و ده هم مثل همیشه گفت:

بیاید اینجا شکایت تنظیم کنین اخه چی بگم بهشون دونفر میخوان هم و

بکشن من برم شکایت تنظیم کنم؟؟؟ قطع کردم و گفتم الان میان:))

گفت من کاری نداشتم خواستم بیام از خونتون یه تلفن بزنم

تلفنمون قطعه ما رو میگی دهنمون باز موند همسری گفت این خط و

خودمون کشیدیم و نمیخوایم بدیم 

شما صحبت کنید بفرمایید و دیگه هم مزاحم نشید برید پولمون و جور کنید

میخوایم از اینجا پاشیم... ابگرمکن پایین راه پله ها دم در خونه ما بود..

نمیدونم کی زیادش میکرد کی کمش میکرد... میومد داد و هوار که  

اهایییییییی چرا ابگرمکن  و زیاد میکنین خدا ازتون نگذره...یا چرا ابگرمکن و

کم کردین امان از دست شما درحالی که به جرات میتونم بگم ما سه بار بیشتر

به اون دست نزدیم.. یک وقتی خاموش شده بود دوبار هم هوای سرد

میخواستیم بریم حمام من دیدم ابگرمکن خیلی کمه همسری

زیادش کرد من رفتم وقتی اومدم دوباره گذاشت روی درجه کم...و یه بار دیگه

هم همین طور... 

خلاصه با کلی مشکلات که باهاش داشتیم سعی میکردم هیچ وقت جوابش

و ندم در برابر همه حرفهاش سکوت میکردم...همسری به بانگاه سپرد و

پولمون و گرفتیم بعد یه مدت یه ماهه و رفتیم منطقه هایی دور دست دنبال خونه

گشتیم بالاخره یه خونه پیدا کردیم دربست از این بابت کلی خوشحال بودم که

دیگه صاحب خونه نداریم... مشکلی که من میگفتم این خونه داره بوی بدش

بود اما مامان و همسر هر دو میگفتن اینجا هیچ بویی نمیده و تو فکر میکنی...

بالاخره از اون خونه و اون پیر زن بد اخلاق ر احت

شدیم و اومدیم توی یه خونه در بست... موقع امتحانات بود... دوستم مدام

میگفت تو چرا این شکلی شدی...گفتم حالم بده از وقتی اسباب کشی داشتیم

من کمک کردم باهمسری کمد برداشتیمدست اون درد گرفت کمدفشارش افتاد

روی کمر من از اون موقع مدام ل....بینی دارم... 

گفت خب برو دکتر نکنه خبریه؟؟؟گفتم نه بابا ماه پیش تست گرفتم منفی بود

خبری نیست گفت حالا برو گفتم نه اخه با اون اعصاب داغون که توی اون خونه

داشتیم بچه میخوایم چیکار...

گفت پس از این تست ها بخر ... همسر اومد دنبالم کلاس... گفت برسونم

برگردم کلاس دارم گفتم نه ایستگاه اتوبوس بذار خودم میرم .... تمام فکرم

جای حرف دوستم بود...اگر یه وقت  واقعا خبری باشه؟؟؟ خودم و اروم کردم ...

رسیدم جای خونه یه ایستگاه زودتر پیاده شدم

رفتم داروخونه گفتم تست بارداری دارید؟؟ گفت بله 200 تومانی 800 تومانی

و 1200 کدوم و بدم گفتم 200 گفت اما اینا که قیمتش بالاتره دقیقتره گفتم نه

همین بسه... رفتم خونه با ترس و لرز تست رو استفاده کردم واییییییییییی

باورم نمیشد تا گذاشتمش دوتا خط افتاد اصلا باورم نمیشد

زنگ زدم به دوستم گفتم این دوتا خط افتاد... گفت وای مبارکه دیدی بهت گفتم...

گفتم نههههه مگه میشه؟؟؟ این تست ها چقد درسته؟؟ گفت 90 درصد ... زن

گ بزن شوهرت بیاد دنبالت برو  دکتر حال خوبی نداری ها خطرناکه... زنگ

زدم به یکی از دوستام که توی این تست ها خبره بود

پرسیدم گفتم چطوریه گفت دوتا خط نی نی یک دونه هیچی... گفتم اینقدر

خوشحال شد و جیغ و داد فهمیدم یکی دیگه از دوستامون هم اونجاست اونم  

کلی تبریک گفت... گفتم بابا هنوز هیچی معلوم نیست گفت برو دکتر...

اجبارا زنگ زدم به همسری... اول همراهش و برنداشت 

بعد که دیده بود دوباره گرفتم برداشت :من:الو.اقا: ا لو سلام خانم جان بگو ...

من:اقا یه چیزی بگم بهت؟؟ اقا:اره بگو... من:امروز رفتم از این سر خیابون یه

داروخونه هست ؟ اقا:خب ؟ من: یه تست خریدم..

اقا:تست چی؟من:بارداری .. اقا:خب ؟ من: فک کنم داری بابا میشی .... 

اقا:شوخی میکنی؟؟؟ من:نه باور کن همسری: دروغ میگی/ من:واااااااا من

کی بهت  دروغ گفتم ؟ اقا:به بههههههههههههه مبارکمون باشه ... من:

اما میترسم چون لک بینی دارم

اقا: خب باید چیکار کنیم من :باید بریم دکتر... اصلا شاید هم خبری نباشه

نی نی نباشه...گفت من تا یه ساعت دیگه خونم...اومد..از در وارد شد وگفت

سلام مامان خانم بچه امون چطوره خوبه؟؟ منم بابای خونه شدم و یه بوسم

و کرد و.. یه جعبه شیرینی خامه دستش بود اینقد دوست داشتم

بخورم اما نمیشد اصلا میلم نمیکشید... قبل از این هم دوروزی بود نمیتونستم

غذا بخورم همه اش دل پیچه د اشتم...کته ماست درست میکردم اما نمیتونستم

بخورم ...از اون شیرینیهای خوشگل فقط یه دونه من تونستم بخورم...

دفترچه بیمه رو برداشتیم و رفتیم درمانگاه.. گفت باید بریم کجا گفتم 

همین درمانگاه دکتر عمومی بریم اول یه ازمایش خون بنویسه ببینیم هست

نیست رفتیم اقای دکتر عمومی از همسری سوال کرده بود چند وقته این

طوره و سوالهای مربوط همسری هم گفته بود اونم گفته بود

خانمتون بارداره اگر تست هم د اده ازمایش لازم نیست برو سونو ببین بچه

سالمه یانه ...حالا ما در به  در دنبال سونو گرافی خانم پیدا نمیکردیم همه

جای مشهد رو زیر و رو کردیم اما نشد که نشد... 

اخرش دیگه شب شده بود رفتیم یه دکتر مرد البته خیلی مراعات میکردیه

منشی خانم داشت داخل اتاق دستگاه و که گذاشت گفت چی شدی دخترم؟؟

منم براش گفتم خیلی نرمال گفت: جنین سالمه

فقط لخته های خون اطرافش مشاهده میشه ...بقیه اش یادم نیست ...فقط

فهمیدم باردارم و  واقعا دارم مامان میشم ...دکتر گفت باید استراحت مطلق

بشی حتما این سونو رو ببر پیش یه دکتر

و تحت د رمان باش مبارک باشه... رفتم بیرون همسری تا منو دید از جاش

بلند شد و اومد جلو گفت چی شد؟ گفتم هیچی.. کاغذ و از دستم گرفت

و گفت اینا یعنی چی؟؟ جنین مشاهده شد؟؟

خانمممممممممم واقعا بچه داریم مبارکهههههه حالا باید چیکار کنیم دکتر

چی گفت؟؟ براش گفتم  و راه افتادیم رفتیم پیش دکتر .. اول زنگ زدیم به

مامان و گفتیم داریم میایم اونجا چون د کتر گفته بود

استراحت مطلق فعلا...رفتیم اونجا از همه جالبتر این بود من با اون وضع که

نباید تکان میخوردم بازم سوار موتور شدم و رفتیم خونه مامانم...

/ 0 نظر / 12 بازدید