خاطره نوشت7*

نوبت به میوه بردن من شد از استرس نمیدونستم چطور باید چادرو سرم نگه دارم

 

بالاخره رفتم و سلام کردم و میوه رو فکر کنم تعارف کردم

اصلا یادم نمیاد چطور دور دادم و اقا و دوتا خانم چطور میوه برداشتن

خیلی دلهره داشتم 

بالاخره میوه که دور دادم همون جا نشستم کنار خاله خانم که بعدا فهمیدم خاله هستن

ایشون چند تا سوال پرسیدن و بعدش مامانش گفت اجازه میدید برن این دوتا باهم صحبت کنن؟

و این طور شد که اول من رفتم داخل اتاق و جای نشستن خودم و تعیین کردم 

و منتظر موندم تا ایشون هم بیادداخل اتاق

به وضوح صدای قلب خودم و میشنیدم 

احساس میکردم سرم شده یه تن 

تحمل سرم برام سخت شده بود چشمام سنگین شده بود

نگاهم فقط به در بود که کی میخواد وارد اتاق بشه

وقتی اومد تو اتاق ...

 

فهمیدم اونم چقدر مضطربه اما خب داداش گفته بود که این اقای م 

 

دوساله میره خاستگاری همیشه نمیپسنده و تو مدرسه مثال شده

اومد داخل اتاق رنگش سرخ شد و سلام کرد منم نمیدونم چرا برگشته بودمو 

داشتم نگاش میکردم یهویی متوجه نگاه خودم شدم سرم و انداختم پایین و سلام کردمو گفتم

خوش امدید بفرمایید بادست اشاره کردم که یعنی همینجا بشین

نشست .. سرم و انداختم پایین احساس میکردم الان چشام از کاسه سرم میزنه بیرون

شروع کرد صحبت کردن.. خودش و معرفی کرد 

م.ب هستم متولد 59 مهر ماه 6 ساله داره درس حوزه میخونم

این خانم ها مامان و خاله ام هستند اگر لازم بشه در جلسات بعد با بقیه خانواده 

هم اشنا میشیدیه خواهر دارم برادر ندارم و... دوست اقا م هستم...

واخلاقم اینه ...و خواسته ام اینه که همسرم

بالی بشه برای پرواز و رسیدن به مقصدم که رضای خداست وو.....

کلی حرف زد که یادم نمیاد چی گفت.. اما از منم خواست معرفی کنم 

منم معرفی کردم و از اخلاقیاتم گفتم البته اونم از اخلاقیاتش گفت 

از توقعی که از همسرش داشت از اینکه از همسرش میخواست کم توقع باشه

بتونه با زندگی اون و نحوه زندگیش بسازه ....

منم از توقعاتم گفتم : گفتم ایمان. احترام و پشتیبانی گفتم این برای من خیلی مهمه 

نمیدونم چرا اما یه چیزایی به ذهنم میرسید که نمیدونم از کجا میرسید

من هیچ وقت بیشتر از اینکه همسرم یه بچه هیئتی باشه فکر دیگه ای به ازدواج نداشتم

اما اون لحظه انگار خدا خواسته بود حرفهایی رو بزنم که باید میزدم

یه سری حرفها زدیم حدود 45 دقیقه شد صحبتمون بعدش نمیدونم چی شد اما

من واقعا خسته شده بودم دیگه حرفی هم نداشتم برای زدن

و بعدش رفتیم بیرون از اتاق...

******************

پ.ن : توی جلسه خاستگاری گفت: من تازه یه هفته است از کربلا اومدم...

اگر میدونستم به این زودی قراره زن بگیرم صبر میکردم دونفری بریم

/ 0 نظر / 13 بازدید